این تعطیلی های پشت سر هم خیلی داشت مزه می داد ها!!
گمانم دیدند زیادی دارد خوش به حال مان می شود گفتند یک ضدحال اساسی بزنیم!!
آمدند یکراست شنبه ویکشنبه را تعطیل کردند و اصل دوشنبه را که ما امتحان داشتیم گفتند عمرن تعطیل نیست! ما هم عین بچه های خوب بلند شدیم رفتیم سر جلسه!
در حالی که دماغ مبارک مان از شدت سرما شبیه گرز رستم شده بود و احساس می کردیم عنقریب منجمد می شویم نشستیم سرجای مان و حالا نلرز کی بلرز! سالن از بیرون سردتر بود! ما هم که به دلایلی کاملن سری شب قبل چشم بر هم نگذاشته بودیم و خمیازه پشت خمیازه ...!!همه اش می ترسیدیم خواب مان ببرد ویخ بزنیم! یاد فیلم های علمی تخیلی افتاده هی به خودمان نهیب می زدیم که : نه! تو نباید بخوابی! طاقت بیار! چشماتو باز نگه دار! تو نجات پیدا می کنی! و...!!!
سوال ها را که دیدیم خواب از سرمان پرید! اولش که فکر کردیم سوال ها را اشتباهی داده اند!هرچه به ذهن مبارک فشار آوردیم یادمان نیامد چیزی در آن موردها خوانده باشیم!
عموپورنگ هم که انگار مویش را آتش زده باشند ما هنگ فرموده ایم و شاید خیال های ناجوری به سرمان بزند اساسی هوای مان را داشت! اصولن این عموپورنگ ما علاوه بر دو تا چشم خودش یک ده بیست تایی هم چشم زاپاس و البته چندتایی هم حنجره ی اضافی یک جاییش پنهان کرده و ضمن این که تمام سالن را زیر نظر دارد گاهی چنان فریادهایی می زند که ناخودآگاه یاد شب اول قبر و این طور چیزها می افتیم!!
البته ما از رو نرفته،افکار ناجورمان را جفت وجور کرده،نیم نگاهی به ورقه ی بغل دستی انداختیم!اما انگار کائنات می خواستند ما دست به این عمل خبیث و پلید و بدبد نزنیم!! چون هرچه از روی دست بغل دستی می نوشتیم چند دقیقه بعد می دیدیم پاک کنش را برداشته دارد جواب را تغییر می دهد!!!! خداییش بدشانسی از این بیشتر؟! پاک کن هم نداشتیم!! مجبور بودیم دقیقه ای یک بار بگوییم : ببخشید! میشه اون پاک کن تونو لطف کنید؟!
خلاصه که کم کم خودمان هم به حال وروز خودمان خنده مان گرفت!
آن قدر این پاسخنامه ی بیچاره را چلاندیم و پاک کردیم واز نو نوشتیم و دوباره پاک کردیم که یکهو دیدیم دیگر جای سالم در بدنش نمانده!!!!
دل مان می خواست بغل دستی را بزنیم بترکانیم!! آخر مگر آدم این قدر جواب هایش را عوض می کند؟! خب یک دفعه فکرهایت را بکن جواب درست را بنویس دیگر!!! کشتی مارا!!
این هم از امتحان امروز ما!
از سالن که بیرون آمدیم تا خانه از سرما لرزیدیم و به خودمان بدو بیراه گفتیم که توی این سرما امتحان دادنت چی بود؟!(انگار دست خودمان است!)
فقط یک خاطره ی خوب ونزدیک سرپا نگه مان می داشت و ته دل مان هی قند آب می شد و دل مان قنج می رفت و قلب مان به تاپ تاپ می افتاد و ... خلاصه یخ نزدیم!!!


